خورشــــید
Sun in Blue Sky by Lile Elam
حال خوبی داشتم
خواستم تصویری بزارم برای این مطلب، تصادفی این نقاشی آبرنگ رو دیدم اسمش خورشید در آسمان آبی بود، دلم رو بد جوری برد، اسم و آدرس نقاشش رو گذاشتم خواستید سر بزنید، کار های فریبنده ایی داره، لا اقل دل شیدای مرا امشب برد
و اما رویای من
روزی جایی بودم، سالها پیش یک مزرعه گندم بود و یک درخت بزرگ گردو و نهری که آب چشمه آروم آروم در اون جریان داشت
هیچ وقت حسی رو که اون روز اونجا داشتم دوباره تجربه نکردم، کشش عمیقی دارم بهش گاهی دست خودم هم نیست، برای لحظاتی که چشم هام رو میبندم بی اراده روحم پرواز میکنه به سمت تصویر مبهمی که هنوز از از اون روز به خاطر دارم
چیز هایی هست که گفتنی نیست، گفتنی هایی هم هست که برای گفتنش کلمه پیدا نمیکنی
شاید سالها بعد واژه هایی پیدا شد
چه گویـمت که به میخانه دوش مســت و خراب
سـروش عالـم غیـبم چه مــژدهها دادســت
همیشه دلم میخواست روزی دوباره زیر سایه اون درخت بزرگ گردو دراز بکشم
من اسیر صدای بهم خوردن خوشه های بی پایان طلایی گندمم انگار هر کدوم خورشید کوچکی شدن که قلب منو آتیش میزنن، حتی در این خاطره دور
رد شدن باد شرقی از لابلای گندم هایی به طلایـی خورشــید ایــران
هرچه به خاک نزدیک تر باشی هوا انگار کمی خنک تر است، لااقل در اون روز داغ تابستان اینطور مینمود و چه حالی داشت چشم دوختن به برق ناز آب چشمه چقدر وسوسه داشت حرکـتش
انگار مبهـوت هزار افســانه بودم
کافی بود به بالا نگاه کنم، رقـص هزار برگ سبز پهن گردو و صدایی برای افسون شدن، دلم میخواست زمان می ایستاد و یک بار من جزئی از لحظه میشدم
نشان عـهد و وفـا نیـست در تبسـم گــل
بنـال بـلبـل بـی دل که جـای فریـادســت
و این ها همه کلمه است و احساس چیز دیگریست، همین
1 نظر فرستاده شده:
www.soshians.net
ارسال يک نظر