امروز دخترکی مرا یاد غزلی از حافظ انداخت
در این روز ها که حال خوبی ندارم، حس و حال قشنگی در شهر نیست
من اینگونه می اندیشم
روز ها کفایت دل مشغولی هایم نمیکند، زمان کم می آورم تازگی ها، یا من کند شده ام یا روز ها بی فایده، مثل خیلی چیز های بی فایده دیگر این شهر
آدم های انگشت شماری را به وسوسه گری میشناسم، گاه گاهی اشاره ایی، حال غریبی شاید، مثل پر کاهی بی اهمیت مرا غرق باد هایی پریشان و بی نظم میکند
گاه گاهی آروز هایی دارم، هوسی، خیال سبکی، شایــد، جای می و پیمانه خیام خالی
کاش جایی، زمانی بهتر از این زندگی میکردم، دور از این بهشت سامی
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست میگزم و آه میکشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
1 نظر فرستاده شده:
سلام.بهتون تبریک میگم و ممنون از وب و مطالب خوبی که دارین.آهنگی که گذاشتین خیلی دلنشین بود.سپاس
موفق باشید
ارسال يک نظر