شنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۱

آرزو ها

 

امروز عصر با کسی که خیلی دوستش داشتم، بعد چند ماه حرف زدم، حس خوبی داشتم، هنوز به همون نازی بود که بود، و حالا امشب، این شب سرد بی انتها، هوس حافظ دلفریب است

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی​گیرد

ز هر در می​دهم پندش ولیکن در نمی​گیرد

 

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی​گیرد

 

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

که فکری در درون ما از این بهتر نمی​گیرد

 

صراحی می​کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی​گیرد

 

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

که پیر می فروشانش به جامی بر نمی​گیرد

 

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش

که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی​گیرد

 

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز

برو کاین وعظ بی​معنی مرا در سر نمی​گیرد

 

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

دلش بس تنگ می​بینم مگر ساغر نمی​گیرد

 

میان گریه می​خندم که چون شمع اندر این مجلس

زبان آتشینم هست لیکن در نمی​گیرد

 

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی​گیرد

 

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است

چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی​گیرد

 

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار

اگر می​گیرد این آتش زمانی ور نمی​گیرد

 

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمی​داند رهی دیگر نمی​گیرد

 

 

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی​گیرد

0 نظر فرستاده شده: